«  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : آتش بودم ،دود شدم تاريخ : 18 June 2008   شماره : 8

با ياد آن که خشم و جسارت بود

وقتي از فرانسه برگشت همه فکر مي کردند ممکن است چه تغييري کرده باشد ؛ يعني فارسي را به سختي حرف مي زند ؟ باز هم مي شود با او سر يک سفره نشست و ابگوشت خورد ؟ وقتي از قطار پياده شد ، همان گيوه ها پايش بود . چشم هاي تيزش مي خنديد  و دنبال چهره هاي اشنا مي گشت . تا شروع کرد به خوش و بش ، همه ي اضطراب ها ريخت که « اي بابا ف لهجه اش هم که هنوز عوض نشده ! » اين تصاوير شايد همان تعريف خودش از روشنفکر باشد ؛ کسي که با مردم زندگي کرد و به زبان آنها با فوت و فني خاص خودش حرف زد . مي گويند اعتماد به نفس دانشجويان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت ؛ همان هايي که با هزار ترفند نمازشان را جايي مي خواندند که کسي نبيند و آبرويشان نرود ، حالا سرشان را بالا مي گرفتند و نماز جماعت مي خواندند . دين را جور ديگري بين جوان ها آورده بود . البته دوست و دشمن در حقش بي انصافي کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هيچ وقت ان طور که بود ، ان طور که خودش دوست داشت و همه زندگي اش را براي گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت ، به نقد کشيده نشد ؛ يا بتش

دکتر علي شريعتي

کردند يا ملحد بي خدا . او انسان آرمان خواهي بود که نگاه تلخ و درد تنهايي خود را ستود ، آن طور که خودش دوست داشت زندگي کرد و حسرت هيچ کاري را بر دلش نگذاشت ؛ هرچند زندگي براي چنين کسي و کساني که با او زندگي مي کنند راحت نيست . اما کساني که بر سر راه زندگي او قرار گرفتند و تاثير خودشان را گذاشتند، شادمان و لبريزش کردند يا غمي به غم هايش اضافه کردند، تعدادشان کم نيست ؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت . شناختن اين آدم ها شايد به شناختن مردي به اين وسعت کمک کند .

حضرت زينب (س ) ( زبان علي در کام )

دوست داشت کنار حضرت زينب دفن شود ؛ کنار کسي که « جوانمردان از رکابش جوانمردي آموختند » اما شايد فکر نمي کرد تقديرش اينگونه باشد . وصيت کرده بود او را پشت حسينيه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ايران بياورند . دوستانش او را از لندن به دمشق بردند . امام  موسي صدر بر او نماز خواند و در قبرستانِ کنارِ زينبيه به خاکش سپردند ف کنار کسي که اعتراف مي کرد حيرت زده اش مي کند که انسان تا کجا مي تواند برسد

تشييع جنازه دکتر شريعتي در سوريه 

ثقه الاسلام علوي

مشرب تصوف و حکمت داشت و به همين خاطر مورد انتفاد خيلي از اهالي علم بود . شريعتي 15 سال پاي درس دين وعرفان او نشست . او را به آيت اللهي قبول داشت و بسياري از معنويات و شيرازه اصلي دينش را مديون او مي دانست و نگاه بديعش را مي پسنديد و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پاي افکار استاد حک شده است .

حجت الاسلام والمسلمين فلسفي ( دوست و همرزم )

تنها کسي که به اعتراف دکتر ، حسادتش را برانگيخت همين دوست گرمابه و گلستانش بود ؛ از آن دوست هاي يک روح در دو کالبد ؛ کسي که باعث شد عليِ بازيگوش ، هواي پشت بام و کاغذ بازي از سرش بيفتد و به درس و مشق علاقمند شود و حتي از او جلو بزند . 12 سال با هم پشت ميز و نيمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند . اوايل دوران دانشجويي ، مسئوليت برگزاري مراسم 9 اسفند – همان روزي که دکتر مصدق بعد از سقوط ، دوباره روي کار آمده بود – با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند . بعد از بازجويي از فلسفي ، شريعتي را برده بودند به بند مجرمان عادي و او را به بند زندانيان سياسي . فلسفي خودش را متهم اصلي معرفي کرده بود و اين براي او قابل تحمل نبود که اين همه حقارت بکشد . حتي پنجره ي سلولش را باز کرده بود و هرچه بد و بيراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود .

رزاس ( دختري با چشماني به رنگ ابر )

جلوي کافه ي مادام کانار ، مشرف به رود خانه ي مقدس به تماشاي غروب مي نشستند . يک سال ، تقريبا هر روز ، دختر او را شلخته خطاب مي کرد چون همين يک کلمه فارسي را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمي زد اما رزاس مي گفت ؛ حرف هايش را مي فهمد و چه بهتر از اين . دختر کم حرف بود و بر خلاف ديگران او را نمي ستود بلکه مي کاويدش .  رزاس به تورويل رفت و از آنجا نتيجه ي کاوش هايش را براي او فرستاد : « تو  در بسياري از راهها رشيد و هموار و نيرومند و زيبا راه مي روي اما در زندگي گردن ، همچون افليجي هستي … به همان اندازه که به همه کساني که با تو آشنايي و اميزش دارند لذت مي دهي و مي ارزي  ، به کساني که باتو زندگي مي کنند رنج خواهي داد و بي ثمر خواهي بود » و دکتر پذيرفته بود ؛ به نظرش راست گفته بود !

محمد تقي شريعتي ( پدر ، قرآن شناس و متخصص در فلسفه اسلام )

برادر کوچک پدرش بود . او بود که علي را با کتاب رفيق کرد و هنر فکر کردن را يادش داد . وقتي معلم ششم دبستان اش به پدر گفت « از همه ي معلم ها باسواد تر است و از همشاگردي هايش تنبل تر ! » از ته دل شاد شد اما گاهي که از گله معلم ها شاکي مي شد ، نصيحتش مي کرد : « پسر جان يک ساعت هم درس خودت را بخوان » . و او باز هم خونسرد و ساکت مي رفت بين کتاب هايي که دور تا دور کتابخانه توي قفسه ها چيده شده بودند و او را به خود مي خواندند . پدر کتاب مي خواند و پسر کنجکاو مي شد و رد کتاب را مي گرفت  و از ترس اينکه پدر منعش کند که اين مناسب سن تو نيست ، گاهي پنهاني مي خوا ندش . اما پدر ديگر مي دانست پسر ، معجوني است که هر چند پدر مي چزاندش اما هرچه پدري براي پسرش آرزو مي کند ، او دارد . پدر به چشم پسر هميشه استوار و با ايمان بود حتي وقتي برايش گفتند که « وقتي در زندان بودي ، نيمه هاي شب از خواب مي پريد ، به کتابخانه مي رفت ، سر سجاده اش مي نشست و دعايت مي کرد . گاه عقده اش مي ترکيد اما خودش را ساکت مي کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا مي زد . »

م�مد تقي شريعتي

ژرژ گورويچ ( استاد جامعه شناسي )

همکلاسي هايش او را گورويچ شناس لقب داده بودند . مي گفتند از مريدان ، شيفتگان ،و نزديکان فکري اوست . در 5 سالي که شاگردي اش را کرده بود . تنها کسي بود که افکار پيچيده ي استاد را خوب مي فهميد . به او که مي رسيدند ، به شوخي به گورويچ متلک مي گفتند . دکتر او را بزرگ ميداشت چون عقلش را سيراب مي کرد . گورويچ نابغه ، يهودي و چپ بود و از روسيه فراري . روزگاري با لنين دوست بود و بعد با استالين دشمن . 20 سال در اروپا و آمريکا آوارگي کشيد چون فاشيست ها براي سرش جايزه گذاشته بودند و کمونيست هاي استاليني به خونش تشنه بودند .

ژرژ گورويچ

موريس مترلينگ ( نويسنده کتاب « انديشه هاي مغز بزرگ » )

دبيرستاني بود و عاشق کتاب . آن روز بعد از ظهر ، سر سفره ي ناهار ، پدر با غذا بازي مي کرد و کتاب انديشه هاي مغز بزرگ را مي خواند . ان روزها بازار اين کتاب داغ بود . او هم کنار پدر نشست . کتاب با اين جمله شروع شده بود ؛ « وقتي شمعي را پف مي کنيم ، شعله اش کجا مي رود ؟ » و همين جمله کاري بود . به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد ؛ ديگر فلسفه شد همدم هميشگي اش . به نظر ، او مترلينگ شباهت هايي هم با هم داشتند ؛ مثلا اينکه موريس در انشا استعداد فوق العاده اي داشت ، افکارش را مديون تعاليم پدرش بود . به جهان با چشماني شکاک و متفکر نگاه مي کرد .

موريس مترلينگ

فخرالدين حجازي ( خطيب مشهور ، دوست مخصوص )

همه فخرالدين حجازي را به سخنوري مي شناسند ؛ از جنس سخنوران حسينيه ارشادکه بين دانشجويان و روشنفکران مسلمان گل کرد . لقبش « گنج نطق هاي آتشين » بود . نگاه جديدي به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش مي گفت . در ارادتش به امام آنقدر افراطي بود که امام به او گوشزد کرد که اينقدر تند نرود . قديمي ترها مي گويند در دربار مناصبي داشت و مدتي هم در آستان قدس رضوي مدير نشريه آنها بود ولي کم کم انقلابي شد و با ارادتي که به شريعتي داشت ، با جمعشان همراه شد . جلسات سخنراني فخرالدين حجازي هميشه پر مشتري بود .

فخرالدين �جازي

ابراهيم انصاري زنجاني

دشمن زياد بود ؛ مخالفت ، تهمت ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود . دکتر اغلب سکوت مي کرد انگار که بخشيده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاري زنجاني را نمي بخشد ؛ چون گفته بود کساني که براي گوش دادن به سخنراني دکتر به حسينيه ارشاد مي روند ، منحرفند ، مشکل جنسي دارند ! دکتر برآشفته شده بود و جواب داده بود ؛ « من همه ي کساني را که با من سر عناد و دشمني داشته اند مي بخشم به جز انصاري زنجاني را » .

پروفسور شاندل ( قدري فيلسوف ، قدري شاعر و قدري سياستمدار )

خودش مي گفت بيش از هر نويسنده و متفکر ديگري ، از نظر هنري و فکري ( فکري و اعتقادي ) تحت تاثير اوست . نام ادبي خودش را هم از نام او گرفت ؛ « شمع » ( که به فرانسه مي شود شاندل ) ؛ « و شمع چيزي نيست جز آميزه ي نخستين حروف نام کامل من » . شاندل بين دکارت و بودا در نوسان بود ، با منطق يونان سر و سري داشت ولي هيچ وقت « انسان حيوان ناطق است » ارسطو را نپذيرفت . با علوم روز غريبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزيين مي کرد و از اشراق شرق بهره ها مي برد . بعضي مي گويند شاندل همزادي است که شريعتي براي خود آفريد تا آنچه را که خود نمي توانست آشکار و مستقيم بگويد از دهان او بگويد . سعي مي کرد قلم و زبان او را داشته باشد .

پروفسور لويي ماسينيون ( استاد و اسلام شناس )

« آه ، اگر در زندگي ماسينيون را نمي شناختم و اين حادثه بزرگ رخ نمي داد ، تا آخر عمر از چه چيزها بي خبر مي ماندم . » پيرمردي 79 ساله که به چشم دکتر زيبا بود ، با چهره اي استخواني ،چشم هاي نا آرام  ، هميشه در فکر ، بي دقت به اطراف و دقيق در تفکر . مردي زود جوش که9 از زيبايي به همان اندازه بي طاقت مي شد که از زشتي . شريعتي او را تقديس مي کرد و دوستش داشت . استاد روح سرکش شاگرد را سيراب مي کرد و فوت و فن  « فاصله گرفتن از ابتذال » را يادش مي داد . ماسينيون همه عمرش را بر سر تحقيق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س ) کذاشته بود . دکتر کتاب سلمان پاک استادش را ترجمه کرد  و در جمع آوري ، خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا (س ) همذاهش بود . هميشه از آن دوسالي که با استاد گذرانده بود ، به عنوان « اوقات پر افتخار و فراموش نشدني زندگي اش » ياد مي کرد .

پروفسور لويي ماسينيون

 

پوران شريعت رضوي (دوست همسر )

« در آن سال هاي اول که تازه با هم آشنا شده بوديم ، با هم همکلاسي بوديم و هنوز پا به زندگي من نگذاشته بود ، من چه بودم ؟ که بودم ؟ جواني بودم پير ! جواني بدبين ، تلخ انديش ، تنها ، گريزپا ، سر به هوا ، و غرق در خيال » . علي شريعتي ، پوران شريعت رضوي را در دانشگاه ديد . اسم و رسم اش را از قبل مي شناخت ؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوي دانشگاه شهيد شده بود . پوران در آبان 1313 در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد . پدرش ، علي اکبر شريعت رضوي ( از سادات رضوي ) خادم آستان قدس و از بازاريان قديمي مشهد

پوران شريعت رضوي

بود . او و علي شريعتي 19 سال با هم زندگي کردند که به قول شريعت رضوي ، « زندگي خانوادگي » در اين 19 سال بيشتر حاشيه بود تا متن . « متن ، دغدغه ها و آرمان هاي علي بود . با وجود اين ، هميشه قدرشناس بود و گهگاه اين شعر حافظ را برايم زمزمه مي کرد ؛ تو پيک خلوت رازي و ديده بر سر راهت / به مردمي نه به فرمان ، چنان بران که تو داني » .

 آتش بودم ،دود شدم

يکباره ديدم که جنگنده ي پير از حمايت ديوار بيرون رفت ... در حالي که در معرض خطر بود ، هيچ کس حرفي نمي زد و اعتراضي نمي کرد . زيرا جنگنده ي پير خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و کسي جرات نمي کرد با او حرفي بزند . همه در سکوتي عميق و مصمم فرو رفته بوديم و با تعجب و ترس به پيرمرد نگاه مي کرديم ... پيرمرد آرام ارام پيش مي رفت و خطر گلوله را تقبل مي کرد و گويي به مرگ نمي انديشيد ... من فورا متوجه شدم ! ... ديدم به سوي چند گل وحشي مي رود که در ميان خرابه ها و بين علف ها روييده بود . فهميدم که نيرويي دروني ما فوق حيات ؛ نيرويي از عشق و زيبايي سرچشمه مي گيرد . او را به جلو مي راند ... آهي کشيدم و عميق ترين درودهاي قلبي و روحي خود را نثارش کردم ... مسلسل را به دست چپ داد . آرام آرام پيش رفت و با احترامِ تمام ، گلي را چيد و به سمت ديوار برگشت ...

راستي چه تکان دهنده ! چقدر عجيب و چقدر زيبا و دوست داشتني است ... جنگنده اي که برف بر سرش نشسته ، تفنگ به يک دست و گلي به دست ديگر ، برق شوق در چشمانش  و شور عشق در قلبش ، در معرض خطر ، در تيررس دشمن ، به دنبال زيبايي مي رود تا زيبايي اش را نثار شجاعت و فداکاري مي کند ... چه شجاعتي ! چه فداکاري ! که خود بزرگ ترين مظهر آنست . گل را اورد و تقديم به من کرد ... خواستم تشکر کنم ، اما لب هايم مي لرزيد ، قلبم مي جوشيد و صدايم در نمي آمد ... لذا با قطره اي اشک به او پاسخ گفتم .

 

آنچه در بالا قسمتي از يادداشت هاي شهيد والامقام دکتر چمران در مي 1967 در لبنان است . اين يادداشت به قدري زيبا ، دلنشين و ملموس است که انسان را براي لحظاتي از اطراف خود جدا مي کند و به آن حال و هوا مي برد .

 

شهيد دکتر چمران

 

و اينک گوشه هايي از دو يادداشت ديگر از دکتر چمران :

 

لرزش يک برگ ، نور يک ستاره ي دور ، موريانه کوچک ، نسيم  ملايم سحر ، موج دريا و غروبِ آفتاب همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند  اين ها همه و همه از تجليات عشق است  ... به خاطرعشق است که فداکاري مي کنم ، به خاطر عشق است که به دنيا با بي اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم . به خاطر عشق است که دنيا رازيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم به خاطر عشق است که خدا را حس مي کنم و او را مي پرستم و هستي خود را تقديمش مي کنم .... مي دانم در اين دنيا ، به عده ي زيادي محبت کرده ام و حتي عشق ورزيده ام ولي در جواب بدي ديده ام . عشق را ، به ضعف تعبير مي کنند و به قول خودشان ، زرنگي کرده و از محبت سوء استفاده مي نمايند!

هنگام وداع فرا رسيده است .

شمعي بود از دنياي خود جدا شد و به پهنه ي هستي عالم ، قدم گذاشت . به دام عشق پروانه افتاد ، اسير شد ف سوخت و گرفتار شد . اما از خواب بيدار شد و هر کس به سوي کار خويش رفت . همه رفتند و او ار تنها گذاشتند . شمعي دورافتاده . شمع بودم ، اشک شدم ، عشق بودم ، اب شدم . جمع بودم ، روح شدم . قلب بودم ، نور شدم . آتش بودم ، دود شدم .

 

از اونجا که ۲۹ خرداد سالروز شهادت دکتر علي شريعتي هستش يه مطلب به نقل از مجله همشهري جوان اينجـــا  نوشتم که فکر مي کنم خوندنش خالي از لطف نباشه
يه مطلب متفاوت ديگه هم
اينجاست توصيه ميکنم اين رو هم مطالعه کنين.
پارسال همين موقع مرثيه شهيد جمران براي دکتر شريعتي رو تو همين وبلاگ نوشتم که توي
آرشيو خرداد ۸۶ هستش مي تونيد ببينيد

 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : سوم خرداد سرآغاز قيام جنگل عليه قواي بيگانهتاريخ : 25 May 2008   شماره : 7

جنگ جهاني اول بود . انگليس تا قزوين آمده بود ولي نمي توانست به گيلان برسد . انگليسي ها گمان نمي کردند در ايران نيرويي باشد که مجبور باشند با هواپيما به آن حمله کنند اما جنگلي ها اينگونه بودند وعده کرده بودند تا قواي خارجي از کشور خارج نشوند ، موهايشان را اصلاح نکنند . اين را خوب است کساني که مي پندارند جنگل و جنگلي نداي جدايي را سر داده بود بخوانندو آنها که فکر مي کنند جمهوري گيلان بهانه اي مي شد براي جدايي ساير اقوام از ايران و غافل از آنند که چند سال قبلش انقلابيون چه کردند؛ تا تهران آمدند دوباره سلطنت را به سلطنت به خاندان پادشاهي واگذار کردند و سرخوش از انقلابي بودن به خانه هايشان بازگشتند .


کوچک جنگلي

نهضت جنگل برآمده از متن مردم بود . صداي مردم و خواست آنان بود . مردمي که تا انروز روي خوشي را در زندگي نديده بودند و خسته از ارباب و رعيتي به ميرزا پناه برده بودند. « جنگلي ها به استثناء يک عده معدود که از فلسفه انقلاب و طرز توسعه و تکامل و به ثمر رسيدنش اطلاع داشته اند بقيه عبارت بودند از مشتي کاسب و زارع و خرده مالک و روشنفکر و پيشه ور که به کلي از امور سياسي و نقشه هاي جنگي و استراتژيکي بي بهره بوده اند و در عوض تعليمات نظامي و سياست مدرن ، روح و قلبشان از محبت به نوع و ميهن پرستي جلا و درخشندگي داشت . »

نهضت جنگل که مسلحانه از سال 1294 و با حضور چند تن از اعضاي هيئت اتحاد اسلام از جمله ميرزا شروع بکار کرده بود و جسته و گريخته در گيلان و مازندران دست به اقداماتي ميزد تصميم مي گيرد دست به قيامي جانانه بزند . جنگل و جنگلي وقتي ديد دولت مرکزي خاک ايران را آشيانه و خوابگاه اجنبي کرده است نتوانست طاقت بياورد و خود دست بکار شد. اين بود که سوم خرداد 1299 قيامي را اغاز کرد که سرانجام ان اگرچه غم انگيز ولي براي هميشه ي تاريخ جاودانه باقي ماند . آنها در اين راه دولت مرکزي را مقصر اصلي مي دانستند و مخالف حضور نيروهاي نظامي بيگانه در ايران بودند و قيام خود را به قصد خونريزي آغاز نکردند : « ما قبل از هرچيز طرفدار استقلال ايرانيم . استقلالي به تمام معني کلمه يعني بدون اندک مداخله ي هيچ دولت اجنبي – اصلاحات اساسي مملکت و رفع فساد تشکيلات دولتي که هر چه بر سر ايران آمده از فساد تشکيلات است . ما طرفدار يگانگي عموم مسلمانانيم، اين است نظريات ما که تمام ايرانيان را دعوت به همصدايي کرده خواستار مساعدتيم . »
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : کاريکلماتورتاريخ : 25 May 2008   شماره : 6

قلبها در سراسر جهان به يک زبان تکلّم مي کنند. هر درخت پير، صندلي جواني ميتواند باشد.
براي اينکه پشه‌ها کاملاً نا اميد نشوند، دستم را از پشه بند بيرون مي‌گذارم
.
قطرۀ باران در مرکز دايره اي که روي آب ترسيم مي کند جان مي سپارد
.
دست تقدير، تصوير گلي را که به آب افتاده بود به گيسوان دختر دريا زد
.
گرسنگي، سالن سخنراني دهان را تبديل به سالن غذاخوري مي کند
.
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،قفسي به بزرگي آسمان مي سازم
.
گربۀ پرتوقّع انتظار دارد موش به خودش سس گوجه فرنگي بزند
!
وقتي عکس گل محمدي در آب افتاد،ماهي‌ها صلوات فرستادند
 .
سايۀ رنگ پريده ام هنگام غروب در حال احتضار به سر مي برد
.
گلدان شکسته در سطل زباله انتظار گل پژمرده را مي کشد
.
فاصلۀ بين موش و گربه بستگي به زرنگي طرفين دارد
.
گربه بيش از ديگران در فکر آزادي پرندهٔ محبوس است
.
شب نمي گذارد چراغهاي خاموش همديگر را ببيننـد
.
در آستانۀ در خروجي زندگي، جسدم را جا گذاشتم
.
تنگ آب، لبريز از آرزوهاي دريايي ماهـي است
.
گلهاي تشنه تا مرتفع ترين ابرها به پا خاستند
.
هر درخت پير، صندلي جواني مي تواند باشد
.
ايستادگي جنگل، طوفان را زمينگير مي کند
.
روي همرفته زن و شوهر مهرباني هستند
!
آدم پرتوقّع، سلام نکرده منتظر جواب دارد
.
به ياد ندارم نابينائي به من تنـه زده باشد
.
عمر پاييز صرف پرپر کردن گلها مي شود .

آتش خشم، شکوفۀ لبخند را مي سوزاند.

بلبل مرتاض، روي گل خاردار مي نشيند
!
غم، کلکسيون خنده ام را به سرقت برد
.
آب تني ماهي يک عمر طول مي کشد
.
به عقيده گيوتين،سر آدم زيادي است
.
آدم گرسنه، از زندگي سير مي شود
.
قطرهٔ باران، اقيانوس کوچکي است
.
سوراخ موش، روزنۀ اميد گربه است
.
درخت را به اندازۀ بهار دوست دارم
.
قلبم پرجمعيت ترين شهر دنياست
.
سلام، متواضع ترين واژه است
.
قلب، سخنگوي زندگي است
.
سايۀ چهار نژاد يکرنگ است
.
به نگاهم خوش آمدي
.

 

شكوفه نوزاد بهار است.
بهار را در قلبم به خاك سپردم
.
بر مزار بهار، گل پرپر شده مي رويد
.
بهار مركز گردهمايي شكوفه هاست .
گل بر مزار بهار، گلبرگ اشك مي ريزد
.
بهار پشت درباغ از سرماسياه شده بود
.
پاييز بر مزار بهار، گل پرپر شده نثار مي كند
.
بهار روي درخت عريان پاييزي غروب مي كند.
بهار، شكوفه را از نزديك ترين فاصله مي بيند.
مرگ زودرس بهار، طول عمر پاييز را در پي دارد
.
بهار گيوه اش را در آورده بود و از درخت بالا مي رفت
.
عاشق بهـار هستم كه در طول عمرش گل نمي چينـد
.
درخت غرق شكوفه بهاري چشمم را لبريز از نگاه مي كند
.
نغمه سرايي پرنده، شكوفه شاداب بهاري را شاداب تر مي كند
.
گلي كه بر قله كوه مي رويد، حكايت از كوهنوردي بهار مي كند.
پرندگان روي سكوت شكوفه هاي بهاري گلدوزي صوتي مي كنند
.
بهار به شكوفه ها قابل تقسيم است و پاييز به گل هاي پرپر شده
.
اگر بهار بودم تير چراغ برق را هم از نعمت روئيدن محروم نمي كردم .
تا خود نويسم را از سبزينه پرنكنم كلمه اي درباره بهار نمي نويسـم .
با حاصل جمع نگاه ها به درخت غرق شكوفه بهاري، چشم مي دوزم
..
لبخند پس از گريستن، شادابي شكوفه بهاري را بعد از ريزش باران دارد
.
شكوفه شاداب بهاري عاقبت، گل پرپرشده پاييزي را در آغوش مي گيـرد
.
پرنده آنچنان غرق تماشاي شكوفه بهاري شد كه نغمه سرايي را از ياد برد.
براي اينكه بهار را از نزديك ترين فاصله ببينم، از درخت غرق شكوفه بالا مي روم.
شكوفه شاداب بهاري در واپسين دم حيات، باگل پرپرشده پاييزي و عده ديدار دارد.
وقتي تصوير درخت غرق شكوفه، درآب مي افتد، ماهي ها به بهار خوشامد مي گويند
.
شكوفه هاي بهاري براي اينكه به نغمه سرايي پرنده گوش دهند، سكوت اختيار كرده اند
.
اي كاش سگ و گربه مي توانستند بالاي درخت غرق شكوفه بهاري وعده ديدار دوستانه اي بگذارند
.
بهار دست پر از درخت بالا مي رود و دست خالي پايين مي آيد ولي پاييز دست خالي بالا مي رود و دست پر باز مي گردد
.

 

 

آنچه در بالا آمد نمونه اي از کاريکلماتورهاي مرحوم پرويز شاپور است . او در زمينه ي طنز شيو ه اي را ابداع کرد که مورد توجه همگان قرا گرفت . جمله هاي کوتاه او بسيار خواندني است و انسان به فکر واميدارد جالب است که روز تولد او در اکثر منابع پنجم خرداد درج شده ولي خودش بيست وپنج روز مانده به 1303 يعني 5 اسفند 1302 را تاريخ تولدش ميداند .او در شبانگاه 15 مرداد 1378 از دنيا رفت . بهرحال 5 خرداد را بهانه اي دانستم تا از او يادي بکنم .بيو گرافي اش را از زبان خودش و به شيوه ي خودش بخوانيد :

 
از تولدم فقط موهاي سفيدم را به ياد دارم كه رنگش به مرور زمان به فلفل
نمكي گرائيد و حاليه كه اين سطور را رقم مي زنم يكدست سياه شده است.از هفت سالگي به مدرسه رفتم خوب يادم مي آيد زنگهاي ديكته وقتي (جا) مي انداختم، كيف ام را زير سرم مي گذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عميق فرو مي رفتم.
دوره دبستان و دبيرستان سپري شد و چون عقل معاش ام ضعيف بود به همين جهت رشته اقتصاد دانشكده حقوق را براي ادامه تحصيل انتخاب كردم و به پايان رسانيدم. ولي متأسفانه نتيجه كاملاً عكس آن بود كه انتظارش را داشتم.
در دوره تحصيل به علت وضع خراب مالي ناگزير بودم خود نويسم را از سياهي شب پر كنم و روزي هم كه مي خواستم به مجلس ختم يكي از هم كلاسي هايم بروم به علت نداشتن لباس تيره رنگ ناگزير شدم سايه ام را راهي مجلس كنم زيرا هنوز به اين مرحله از تكامل نرسيده بودم كه با سياهي شب براي خودم لباس رسمي بدوزم و در جشن تولد ماه شركت نمايم.
حالا كه صحبت از جشن تولد به ميان آمد بد نيست اين را هم بدانيد كه چون تاريخ تولد جسم و روح با هم فرق مي كند مجبورم سالي دوبار براي خودم جشن تولد بگيرم.عادت عجيبي هم كه دارم اين است كه تا روبان سياه به يقه ام نزنم غير ممكن است صفحه ترحيم و تسليت روزنامه ها را بخوانم.
كلاهم را فقط يك بار در مدت عمرم قاضي كردم كه متأسفانه چون نتوانستم آن را به صورت اوليه اش بازگردانم ناچار شدم كلاه ديگري خريداري نمايم.از طرفي چون يك فرد اصيل اداري هستم بزرگترين آرزويم اين است كه هرچه زودتر شب هاي پيش نويس خواني هم در حضور مقامات مؤثر اداري برگزار شود.
يك بار دست به خودكشي زدم به اين ترتيب كه تيري در چله رنگين كمان گذاردم و روي شقيقه ام شليك نمودم.در بچگي هر وقت دستم به زنگ در منزل نمي رسيد روي كله خودم مي پريدم. و زنگ را به صدا در مي آوردم.آدم محتاطي هستم به اين جهت هر وقت مي خواهم به مانعي فكر كنم قبلاً اطرافم را به دقت نگاه مي كنم كه گربه اي در آن نزديكي نباشد كه به پيشاني ام پنجه بكشد.مخفي نماند پاهايم همه شب بخواب مي روند بطوريكه شبها ناگزيرم دو تا ساعت شماطه دار يكي بالاي سرم بگذارم و يكي پايين پايم.از وقتي كليه ام سنگ آورده از جوي كه مي پرم شكمم صداي جغجغه اي را مي دهد كه در بچگي داشتم.
بازي نان بيار كباب ببر ـ اتل متل توتوله و كلاغ پر را فوق العاده دوست دارم ولي نسبت به بازي با كلمات عشق مي ورزم.بهترين منظره اي كه در زندگي ام ديده ام در يك شب تابستاني بود كه ماه از حركت بازمانده بود و تمام ستاره ها جمع شده بودند و آن را هل مي دادند.
درد ناكترين خاطره زندگيم موقعي اتفاق افتاد كه داشتم به ماهي فكر مي كردم. ولي فراموش كردم به آب هم فكر كنم در نتيجه ماهي فكرم در گذشت و مرا براي هميشه مصيبت زده باقي گذاشت.
تصميم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم باپست سفارشي براي او بفرستم .
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : پگاه و ملوان ماندني شدندتاريخ : 18 May 2008   شماره : 5

استان گيلان که فصل 86-87 را با دو نماينده در ليک برتر آغاز کرده بود اميد دارد تا فصل بعد را نيز با دو نماينده آغاز کند . ديروز و در آخرين روز رقابتهاي ليگ برتر دو تيم ملوان و پگاه توانستند با کسب امتياز لازم بقاي خود را در ليگ حتمي کنند .


 

 تيم ملوان بندر انزلي که امسال شروع بسيارخوب مطلوبي داشت و در پايان نيم فصل اول جز تيم بالاي جدول بود ، در نيم فصل دوم با يک برد بدترين نتيجه ي ممکن را براي خود رقم زد تا چشم به روزهاي پاياني ليگ داشته باشد . و سرانجام در واپسين روزهاي ليگ با يک برد و يک تساوي اميدهاي مردم فوتبالي انزلي را زنده کرد . در اين بين نقش بازيکنان جوان و آتـيه دار ملوان را نبايد ناديده گرفت که با وجود امکانات بسيار کم ، دستمزدهاي ناچيز و بدنسازي نامطلوب و زمين بازي نامساعد توانستند تيم را در ليگ برتر حفظ کنند.


 

تيم پگاه گيلان اما شروع خوبي نداشت؛ اين تيم که با روحيه اي مضاعف ناشي از برد کليه ي رقبا در ليگ دسته ي يک و مرحله يپلي آف آن بود پا به ليگ برتر نهاد و اميد داشت تا با کمک دروازه بانش ساشا ايليچ خوش بدرخشد ولي معلوم شد که حتي اين قدرت را ندارد تا در زمين خود حريفان را شکست دهد و همين مسئله بود که باعث شد تا محمد جهانپور مربي دوست داشتني و با شخصيت اين تيم از سمت خود برکنار شود و جاي خود را به نادر دست نشان بدهد . او تيم را در وضعيتي بد و با 6 امتياز تحويل گرفت و تيم را با 38 امتياز در ليگ نگه داشت . از جمله ي موفقيت هاي اين مربي شکست نماينده ايران در جام باشگاههاي آسيا ( سايپا ) در بازي رفت و برگشت و همچنين شکست استقلال با نتيجه ي چهار بر يک در ورزشگاه آزادي تهران است که البته با تلاش بازيکنان و حمايت مديران اين تيم بدست آمد .


 

اما چيزي که در اين ميان قابل توجه است نداشتن يک زمين استاندارد در استان گيلان است . مشکلي که امسال ملوان با ان دست به گريبان بود و حتي روزي که ورزشگاه سردار جنگل هم افتتاح شد با اين مشکل روبرو بود. اين امر امسال که چندمين دوره ليگ برتر در حال برگزاري بود بيشتر نمايان بود . اميدوارم حالا که هر دو تيم در ليگ برتر باقي مانده اند مسئولين فکري به حال زمين استاندارد بکنند . فوتبال گيلان در گذشته و حال بازيکنان بزرگي به جامعه ي فوتبال ايران معرفي کرده است ، غفور جهاني – جام جهاني هيچ گاه از خاطره ي مردم پاک نخواهد شد . سيروس در زماني کاپيتان تيم ملي بود که اکثر بازيکنان ان از استقلال و پرسپوليس بودند و همين الان بسياري از بازيکنان گيلان در ساير تيم هاي ليگ توپ مي زنند . بازيکناني مثل غلامين ، غلامي ، حسيني ، نوري ، شيرزاد ، ميرطرقي ، اشجاري و ... . به اميد بهبود و ترقي فوتبال گيلان .

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : به ياد سلمانتاريخ : 14 May 2008   شماره : 4

 

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است


مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است


اسير خاکم و پرواز سر نوشتم بود
فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است


چگونه سر کند اينجا ترانه ي خود را
دلي که با تپش عشق او هماهنگ است؟


هزار چشمه ي فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است


مرا به زاويه ي باغ عشق مهمان کن
در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است


 

سلمان هراتي شاعر متعهد و هم روزگار و شاعر اين شعر را شايد بارها بهمراه قيصر امين پور و سيد حسن حسيني ، در اين عکس به ياد ماندني ديده ايد . بسياري، اين سه يار و دو ست را  از پيشگامان شعر اقلاب دانسته اند . روحشان شاد ...

سلمان هراتي در سال 1338 هجري شمسي در روستاي "مرزدشت" تنکابن، در خانواده اي مذهبي پا به عرصه وجود نهاد.
وي تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش سپري كرد و براي ادامه تحصيل به تنكابن رفت. روزها در دكان خرازي كار مي كرد و شب ها درس مي خواند. سپس به بيمارستاني در تهران كشيده شد و به كار مشغول گشت. وي با توجه به شرايط سختي كه داشت به صورت متفرقه در امتحانات نهايي ششم دبيرستان شركت كرد و قبول شد.
در زمان انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷سلمان به سربازي رفت و در همان زمان در رشته هنر تربيت معلم پذيرفته شد. خودش اظهار نموده بود كه از سال ۵۰ به صورت حرفه اي پايش به دنياي شعر كشيده شد و به سرودن شعر مبادرت ورزيد، سال ۶۱ ازدواج كرد و عاقبت در عصر جمعه نهم آبان ۶۵ در حادثه تصادف جان خود را از دست داد.

 

اوج کارسلمان هراتي، مصادف بود با سالهاي اول پيروزي انقلاب اسلامي وآغاز جنگ تحميلي ، او فرزند زمان خود بود. زنده ياد سلمان هراتي يقيناً يکي از مصاديق شعر انقلاب است.

 

سلمان ، هيچگاه به فکرمطرح کردن خود نبود ، اوخود را نسبت به اعتقاد وآيين وميهنش متعهد مي دانست ، درشعر( دوزخ و درخت گردو) درباره ي وطن اش که آماج هجوم بيگانگان قرارگرفته ، مي گويد : دوست دارم تو را ، آن گونه که عشق را ، دريا را ، آفتاب را ... سلمان علاقه ي زيادي به سهراب سپهري داشت و اين علاقه دراشعارش نمايان است. از سلمان هراتي سه مجموعه با نامهاي "از اين ستاره تا آن ستاره" ، "از آسمان سبز" و "دري به خانه خورشيد" به چاپ رسيده است.

 

آنچه ديگران درباره ي سلمان گفته اند :

 

عليرضا قزوه نيز مي گويد: سلمان را بايد يكي از آغازگران شعر اعتراض در ايران دانست، چرا كه او داراي سبك و زباني ويژه است و نگاه واقع گرايانه به مسايل اجتماعي دارد. هراتي شاعري مرگ آگاه است .

عباس براتي پور شاعر معاصر و دبير جلسات شعر حوزه هنري در اين زمينه مي گويد: او در سالهاي 65-64 در جلسات شعر حوزه هنري حاضرمي شد و صادقانه مي سرود ...

 

دکترقيصرامين پور شاعر و منتقد ادبيات نيز درباره ي سلمان هراتي مي گويد : درست است که سلمان رو راست است ، سلمان همه آن که بود و چنان که بود ، مي نمود ...

 

عبدالجبار کاکايي شاعرمعاصرنيز دراين زمينه مي گويد : سلمان هراتي درشعر خود به نوعي تکامل زباني وساختاري رسيد. درحالي که کمترشاعري قادراست در مدت اندکي وعمري کوتاه به اين ويژگي وامتياز دست يابد. درادبيات امروز، استعدادها و توانمندي هاي بالقوه اي وجود دارد اما ممکن است ديگرکسي با توانمندي هاي شعري و انديشه ي ناب سلمان درجامعه ي ادبي ظاهرنشود .

 

محمدرضا سنگري معتقد است شعر سلمان، معرف صادق فرهنگ اسلامي و شيعي است و زبان صميمي، انديشه روان و نمادين او كلام او را در ادبيات امروز شاخص كرده است.

عباس براتي پور مي گويد: سلمان هراتي از شاعراني بود كه برخلاف بعضي ها به آن چه مي گفت و مي نوشت اعتقاد عميق داشت و اهل ظاهر سازي و رياكاري نبود.
 


 

 

 

برگرفته شده از : نشريه الکترونيکي شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي

 

 مرکز اطلاع رساني موسسه فرهنگي و هنري شهيد آويني

 

 دانشکده مجازي علوم حديث

 

آفتاب

 
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بزرگمردي به نام دکتر حشمتتاريخ : 06 May 2008   شماره : 3

14 ارديبهشت سالروز اعدام دکتر حشمت ، از بزرگان نهضت جنگل است . ياد و خاطره ي او و همه ي آناني براي آزادي و سربلندي اين مملکت از جان خود گذشتند گرامي باد .

درباره دکتر کمتر کار شده ، کمتر ديديم ، کمترشنيديم ، کمتر نوشتيم و خوانديم ؛ اشکالِ کار از کجاست نمي دانم . ديروز نمايشگاه گتاب بودم باور کنيد چيزي که اختصاصا مربوط به دکتر حشمت ميشد پيدا نکردم . بودند کتابهايي به قطر 10 سانتي که چيزي کلي در باب نهضت جنگل نوشته بودند ، اما صرف نظر از اينکه يکي از همان کتابها را در خانه دارم باور کنيد الان و با اين شرايط زمان نگارش و خواندن چنين کتابهايي(با آن قطر ) مگر در حوزه ي دايره المعارف ها ، خسته کننده و کسل کننده است . خدا بيامرزد سيماي اوايل انقلاب را که آن سريال بسيار زيبا و آموزنده ومستند راساخت و گرنه بنده بعنوان جوان چيز زيادي را نمي دانستم .و الا، الان که صدا وسيما براي معرفي خطه ي شمال از چهره ي مزخرف ترنگ استفاده ميکند که خودش جاي کلي صحبت دارد ....

گيلان و گيلاني ، امروز بيشتر از هر زماني مديون و نيازمند امثال دکترحشمت هاست.


تنها چيزي که در نمايشگاه توانستم از دکتر حشمت گير بياورم

شايد اگر دکتر حشمت نبود ، ميرزا کوچک خان چند سال زودتر از پا در آمده بود و شايد اصلا نهضت جنگل به شکلي که ما الان مي شناسيم ، نشکيل نشده بود . در لحظه هاي آخر کم آورد يا شايد تسليم شدنش تاکتيکي بود اما بالاخره دکتر حشمت ماند که سر قزاق ها را گرم کند .

مادرش اهل ديلم بود و پدرش عباس قلي حکيم باشي ، طالقاني بود که به او حشمت الاطباء مي گفتند . او از معروفترين جراح هاي آن زمان بود . ابراهيم هم مثل پدرش به مدرسه آليانس فرانسوي ها رفت . بعد هم درست همزمان با جنگ جهاني اول در دارالفنون ، طب و علوم سياسي خواند . در لاهيجان نظام ملي طب را تاسيس کرد و نهر « حشمت رود » را هم ساخت که جلوي خرابي خيلي از شاليزارهاي گيلان را گرفت . با همين کارها دکتر در تمام گيلان محبوب شد .وقتي ميرزا شروع به سازمان دهي نيروهاي مردمي کرد تا جلوي نيروهاي روس و انگليس را بگيرد ، دکتر حشمت به او ملحق شد .

او بعد از ميرزاکوچک خان ، مهمترين چهره نهضت جنگل بود و بيشتر کارهاي حقوقي و مذاکراتي نهضت را انجام مي داد . شايد به خاطر همين بود که بيشتر تلاش ها براي شکست نهضت جنگل روي جدايي ميرزا و دکتر حشمت متمرکز بود .

دکتر حشمت ميل بيشتري به جنگ رودررو با قزاق ها داشت ؛ چيزي که ميرزا هميشه از آن فرار مي کرد . ميرزا از برادرکشي بدش مي آمد . آن اواخر ، در جريان تعقيب و گريزهاي ميرزا ، وقتي که اوضاع ديگر خيلي خراب شده بود و نهضت به گروههاي کوچک تقسيم شده بود ، يکي از اشرار محلي به نام اميرخان قول کمک به افراد جنگل را داد . جنگلي ها به ناچار به او اعتماد کردند و به پناهگاه او رفتند ولي خيلي زود معلوم شد که امير خان مي خواهد آنها را تحويل قزاق ها بدهد. ميرزا تصميم گرفت فرار کند ولي دکتر حشمت با انها نرفت . اينجايش هنوز دقيق نيست ؛ بعضي هم مي گويند دکتر حشمت ماند که سر قزاق ها را گرم کند تا ميرزا بتواند راحت تر فرار کند . دکتر حشمت با 270 نفر خود را تسليم قزاق ها کرد ؛ در حالي که رضاي مير پنج ، پشت قرآن براي همه شان امان نامه نوشته بود . ميرزا تا خبر تسليم را شنيده بود گفته بود « انالله و انا اليه راجعون » . قزاق ها دکتر را شکنجه کردند ، به زور اعتراف گرفتند و به سرعت دادگاه مسخره اي تشکيل دادند که در آن فقط حکم اعدام دکتر و افرادش خوانده شد، بدون اينکه فرصت دفاعي داده شود .

سال 1298 بود ، دکتر آرام رفت بالاي نيمکت ، کلاه نمدي اش را برداشت ، عينکش را زمين گذاشت ، شنلش را هم باز کرد و خودش طناب دار را از زير ريش هايش رد کرد . دکتر در گورستان « چله خانه قرق » به خاک سپرده شد .

مطلب بر گرفته شده از مجله ي همشهري جوان شماره ي 164

چند لينک براي آشنايي بيشتر با دکتر حشمت :



    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : آزاديتاريخ : 06 May 2008   شماره : 2


آزادي ، پرنده نيــه ،

- تا

ميله دورون ، بوچوخه !

آزادي

بال زِئنـَه .

آزادي

عيـسـا مانستان ، مِئخکوب بِه

اما پراگيـره

پرواز ،آيــه

نيـميـره

اگـه ، بال نـَزَنـَه

آزادي نيه

کله گبــه !

علي اکبر مراديان گروسي



    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : زلال که باشيتاريخ : 06 May 2008   شماره : 1



درياي بزرگِ دور
يا گودال کوچکِ آب
فرقي نمي کند
زلال که باشي
آسمان در توست .

گروس عبدالملکيان
    ارسال نظر ( 0 )!

1


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.